کتاب در جبهه غرب خبری نیست
تاریخ انتشار: ۱۴۰۵/۰۴/۲۴
آخرین بروزرسانی: ۱۴۰۵/۰۴/۲۴
🔄 آخرین بروزرسانی: ۲۴ تیر ۱۴۰۵
آشنایی با اریش ماریا رمارک
اریش ماریا رمارک (Erich Maria Remarque) در ۲۲ ژوئن ۱۸۹۸ در شهر اوزنابروک آلمان و در خانوادهای کاتولیک و کمدرآمد متولد شد. او از نوجوانی به ادبیات، موسیقی و نقاشی علاقه داشت، اما با آغاز جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۶ به ارتش آلمان فراخوانده شد و در جبهه غرب به شدت مجروح گردید. تجربه تلخ سنگرها، مرگ دوستان و بیمعنایی جنگ، تا پایان عمر بر اندیشه و آثارش سایه انداخت. پس از جنگ مدتی به عنوان معلم، کتابدار، خبرنگار و ویراستار فعالیت کرد تا اینکه در سال ۱۹۲۹ با انتشار رمان «در جبهه غرب خبری نیست» (All Quiet on the Western Front) به شهرتی جهانی رسید. این رمان که تصویری بیپرده از واقعیت جنگ ارائه میداد، میلیونها نسخه فروش رفت و رمارک را به یکی از مهمترین نویسندگان ضدجنگ قرن بیستم تبدیل کرد.

با روی کار آمدن حکومت نازی، آثار رمارک به دلیل دیدگاههای ضدجنگ و انسانگرایانه ممنوع و در مراسم کتابسوزان سال ۱۹۳۳ نابود شدند. او ناچار آلمان را ترک کرد و ابتدا در سوئیس و سپس در ایالات متحده اقامت گزید. رژیم نازی در سال ۱۹۳۸ تابعیت آلمانی او را لغو کرد و خواهرش «الفرایده شولتس» نیز به دلیل مخالفت با حکومت اعدام شد؛ حادثهای که بعدها الهامبخش رمان «جرقه زندگی» شد. رمارک در سال ۱۹۴۸ تابعیت آمریکا را دریافت کرد و در سال ۱۹۵۸ با بازیگر مشهور هالیوود، پالت گادارد، ازدواج کرد. او در سالهای تبعید نیز به نوشتن ادامه داد و علاوه بر نقد جنگ، به موضوعاتی مانند عشق، مهاجرت، تبعید، تنهایی، امید و بحران هویت انسان پرداخت. سرانجام در ۲۵ سپتامبر ۱۹۷۰ در شهر لوکارنو سوئیس بر اثر نارسایی قلبی درگذشت و همانجا به خاک سپرده شد.
آثار اریش ماریا رمارک همچنان از پرفروشترین و تأثیرگذارترین رمانهای ادبیات جهان به شمار میروند و به دهها زبان ترجمه شدهاند. مهمترین کتابهای او عبارتاند از «در جبهه غرب خبری نیست» (۱۹۲۹)، «راه بازگشت» (۱۹۳۱)، «سه رفیق» (۱۹۳۶)، «همسایهات را دوست بدار» (۱۹۴۱)، «طاق پیروزی» (۱۹۴۵)، «جرقه زندگی» (۱۹۵۲)، «زمانی برای زیستن و زمانی برای مردن» (۱۹۵۴)، «اُبلیسک سیاه» (۱۹۵۶)، «زندگی قرضی» (۱۹۵۹)، «شب در لیسبون» (۱۹۶۲)، «بهشت سایهها» (۱۹۷۱، پس از مرگ نویسنده) و «قول» (۱۹۹۸، منتشرشده پس از مرگ). ویژگی مشترک این آثار، روایت انسانی و واقعگرایانه از تأثیر جنگ، مهاجرت، عشق، فقدان و تلاش انسان برای حفظ کرامت و امید در جهانی آکنده از خشونت است؛ موضوعاتی که باعث شدهاند رمارک همچنان یکی از ماندگارترین نویسندگان ادبیات ضدجنگ و انسانگرای جهان باشد.
خلاصه کتاب در جبهه غرب خبری نیست
هشدار: متن زیر پایان داستان و تمام اتفاقات مهم رمان را فاش میکند.
رمان در جبهه غرب خبری نیست از زبان «پاول بویمر»، دانشآموز نوزدهسالهای روایت میشود که همراه همکلاسیهایش تحت تأثیر سخنان میهنپرستانه معلمشان، کانتورک، داوطلبانه به ارتش آلمان در جنگ جهانی اول میپیوندد. اما آنچه در جبهه انتظارشان را میکشد، هیچ شباهتی به شعارهای قهرمانانه ندارد. پاول و دوستانش، از جمله آلبرت کروپ، مولر، لیر، کمرش و کاتچینسکی (کات)، هر روز با گرسنگی، گلولهباران، اجساد متلاشیشده، موشهای بزرگ، گازهای سمی و ترس دائمی از مرگ دستوپنجه نرم میکنند. نخستین ضربه روحی زمانی وارد میشود که دوستشان «فرانتس کمرش» بر اثر قطع پایش در بیمارستان جان میدهد و حتی چکمههایش پیش از مرگ میان سربازان دستبهدست میشود؛ اتفاقی که نشان میدهد در جنگ، ارزش جان انسان از یک جفت چکمه هم کمتر شده است. در ادامه، سربازان جوان کمکم احساسات خود را از دست میدهند و برای زنده ماندن ناچار میشوند با خشونت و مرگ کنار بیایند. تنها دلخوشی آنها دوستی عمیق با «کات» است؛ سربازی باتجربه که همیشه راهی برای پیدا کردن غذا و امید پیدا میکند.
در میانه داستان، پاول برای مدتی به مرخصی میرود و پس از بازگشت به خانه متوجه میشود دیگر به دنیای گذشته تعلق ندارد. خانواده و مردم شهر تصور روشنی از واقعیت جنگ ندارند و هنوز از افتخار و پیروزی سخن میگویند، در حالی که پاول دیگر حتی توان توضیح دادن حقیقت را ندارد. او احساس میکند میان دو دنیا گرفتار شده است؛ نه میتواند مانند گذشته یک جوان عادی باشد و نه آیندهای برای خود تصور میکند. پس از بازگشت به جبهه، خشونت جنگ شدت بیشتری میگیرد. در یکی از تلخترین صحنههای رمان، پاول در گودالی پناه میگیرد و ناچار میشود یک سرباز فرانسوی به نام «ژرار دووال» را با چاقو بکشد. اما وقتی میبیند آن مرد ساعتها با درد جان میدهد، دچار عذاب وجدانی عمیق میشود و برای نخستین بار درمییابد دشمن واقعی او، سرباز روبهرو نیست؛ بلکه جنگی است که انسانهای بیگناه را مقابل یکدیگر قرار داده است. او کنار جسد سرباز مینشیند، مدارکش را میخواند، با او حرف میزند و از او طلب بخشش میکند، اما دیگر خیلی دیر شده است.
در بخش پایانی رمان، تقریباً همه دوستان پاول یکی پس از دیگری کشته میشوند؛ مولر، لیر و بسیاری دیگر جان خود را از دست میدهند و سرانجام کات، نزدیکترین دوست پاول، نیز در حالی که پاول او را برای نجات به دوش میکشد، بر اثر اصابت ترکش کوچکی به سرش میمیرد. مرگ کات آخرین امید پاول را نیز از بین میبرد و او به انسانی تبدیل میشود که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. چندی بعد، در یکی از آرامترین روزهای پاییز سال ۱۹۱۸، تنها چند هفته پیش از پایان جنگ، پاول نیز کشته میشود. گزارش رسمی ارتش درباره آن روز فقط یک جمله کوتاه است: «در جبهه غرب خبری نیست.» همین جمله، که عنوان کتاب نیز از آن گرفته شده، تلخترین پیام رمان را در خود دارد؛ مرگ یک انسان، با همه آرزوها، خاطرات و زندگیاش، آنقدر عادی شده که حتی ارزش یک گزارش مفصل را هم ندارد. رمارک با این پایان تکاندهنده نشان میدهد جنگ هیچ قهرمانی نمیسازد؛ تنها نسلی از جوانان را نابود میکند که آیندهشان پیش از آغاز زندگی واقعی از آنها گرفته شده است.
پیام کتاب
جنگ هیچ قهرمانی نمیسازد؛ فقط انسانها را نابود میکند. رمان نشان میدهد که نتیجه واقعی جنگ، مرگ، رنج و از بین رفتن نسل جوان است، نه افتخار و شکوه.
تبلیغات و شعارهای میهنپرستانه میتوانند جوانان را فریب دهند. پاول و دوستانش تحت تأثیر معلمان و بزرگترها راهی جنگ شدند، اما واقعیت جبهه با آنچه شنیده بودند کاملاً متفاوت بود.
در میدان جنگ، دشمن واقعی سرباز روبهرو نیست؛ خود جنگ است. سربازان دو طرف قربانی تصمیم سیاستمداران و فرماندهانی هستند که هرگز در خط مقدم حضور ندارند.
جنگ، انسانیت را به تدریج از بین میبرد. برای زنده ماندن، سربازان مجبور میشوند به مرگ، خشونت و نابودی عادت کنند و احساسات خود را سرکوب کنند.
دوستی و همدلی، تنها پناهگاه انسان در سختترین شرایط است. رابطه پاول با کات و دیگر دوستانش نشان میدهد که رفاقت میتواند حتی در دل جهنم نیز امیدبخش باشد.
جنگ، آینده یک نسل را سرقت میکند. جوانانی که باید درس بخوانند، کار کنند و زندگی بسازند، پیش از رسیدن به آرزوهایشان قربانی میشوند.
کسانی که جنگ را تجربه نکردهاند، معمولاً واقعیت آن را درک نمیکنند. فاصله میان زندگی مردم عادی و واقعیت جبهه، یکی از تلخترین بخشهای داستان است.
مرگ در جنگ آنقدر عادی میشود که ارزش فردی انسانها فراموش میشود. حتی مرگ قهرمان داستان نیز تنها با یک جمله کوتاه در گزارش نظامی ثبت میشود.
جنگ، زخمهای روحی عمیقتری از زخمهای جسمی بر جای میگذارد. بسیاری از شخصیتها از نظر جسمی زنده میمانند، اما از نظر روانی دیگر هرگز به زندگی عادی بازنمیگردند.
صلح، بزرگترین ارزش انسانی است. رمان در نهایت خواننده را به این نتیجه میرساند که هیچ پیروزی نظامی ارزش از دست رفتن جان، کرامت و آینده انسانها را ندارد.
برداشت شخصی من
اگه بخوام حسم رو نسبت به در جبهه غرب خبری نیست توی چند جمله بگم، باید بگم این کتاب بیشتر از اینکه درباره جنگ باشه، درباره از بین رفتن آدمهاست. چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد، این بود که رمارک نشون میده جنگ فقط جون آدمها رو نمیگیره؛ آرزوها، احساسات و حتی انسانیتشون رو هم کمکم نابود میکنه. هیچ خبری از قهرمانبازی و شعار نیست، فقط واقعیتی تلخه که آدم رو به فکر فرو میبره. بعد از خوندن این کتاب، بیشتر از قبل به این نتیجه رسیدم که هیچ عقیده، قدرت یا غروری ارزشش رو نداره که یه نسل جوون قربانی بشه. به نظرم موندگاری این رمان هم دقیقاً به همینه؛ چون به جای اینکه از جنگ حرف بزنه، از انسان حرف میزنه و یادمون میاندازه که آخر هر جنگی، بازنده واقعی خود آدمها هستن. حتماً وقت بذارید و فیلم ساخته شده بر اساس این رمان رو هم در آپارات تماشا کنید.

