سفرنامه خواف و رشتخوار
تاریخ انتشار: ۱۴۰۵/۰۶/۲۹
آخرین بروزرسانی: ۱۴۰۵/۰۶/۳۰
🔄 آخرین بروزرسانی: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
همیشه سفر به سرزمینهای کهن بویژه در محدوده خراسان باستانی و بزرگ را دوست داشتم تا اینکه تصمیم گرفتم سفرنامه خواف و رشتخوار را به واقعیت تبدیل کنم و به این خطه سفر کنم. چهارشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت ۱۵ از گناباد به سمت خواف راه افتادیم. برای رسیدن به این شهرستان چند مسیر از جمله جاده جنگل در شهرستان رشتخوار و جاده تربت حیدریه وجود داشت که ما تصمیم گرفتیم از مسیر فیض آباد، تربت حیدریه و رشتخوار خودمان را به خواف برسانیم.
آنچه خواهید خواند!
روز اول – گناباد به خواف
بازار رشتخوار

همانطور که روی نقشه مشخص شده فاصله گناباد تا خواف ۱۹۰ کیلومتر است اما از نظر زمانی نشان این مسافت را سه ساعت برآورد کرده است که کمی جای تعجب دارد اما بعداً مشخص خواهد شد که علت این زمان طولانی چیست. فاصله مرکز شهر گناباد تا دو راهی جاده تربت حیدریه – خواف کاملاً یک طرفه و با کیفیت مطلوب بود. در گذر از این مسیر، روستای تاریخی عمرانی گناباد و کالشور قرار دارد که مکان مناسبی برای تاریخ دوستان است؛ البته کالشور در تابستان ۱۴۰۵ آب نداشت و کاملاً خشک بود. بعد از طی کردن این جاده به دو راهی تربت حیدریه – خواف رسیدیم که در همان ابتدای جاده مسافت تا شهر رشتخوار، ۵۰ کیلومتر ثبت شده بود. این جاده در اکثر نقاط دو طرفه، باریک و با تردد بسیار زیاد ماشینهای سنگین همراه بود که امکان رانندگی با سرعت مطلوب در آن وجود نداشت و ضمناً به دلیل مجاروت روستاهای متعدد طول مسیر با جاده، سرعتکاههای بسیار زیادی وجود داشت که باید مرتباً سرعت را کم میکردیم؛ اینجا بود که فهمیدیم چرا برنامه نشان، طی مسافت ۱۹۰ کیلومتری را ۳ ساعت پیش بینی کرده بود.
ساعت هشت شب به روستای چمن آباد از توابع شهرستان رشتخوار رسیدیم و وجود فروشگاه افق کوروش در حاشیه این جاده روستایی توجه ما را جلب کرد؛ از همانجا نان سنتی محلی و مایحتاج شام را تهیه کردیم و به مسیرمان را ادامه دادیم. در طول جاده، فروشگاههای متعدد مواد غذایی، مکانیکی و … خودنمایی میکرد و نشان از آبادانی این مسیر به دلیل تردد زیاد خودروهای عبوری بود. بعد از طی مسافت ۵۰ کیلومتری وارد شهر رشتخوار شدیم؛ بلوار شلوغی در حاشیه جاده توجه ما را به خودش جلب کرد و بعد از ورود به آن متوجه شدیم که چهارشنبه بازار رشتخوار است و تصمیم گرفتیم که گشتی در آن بزنیم. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد در این بازار پیدا میشد و با وجود تعداد غرفههای نه چندان زیاد، تنوع محصولات بسیار زیاد بود و عمده فروشندهها از تربت حیدریه و خواف برای عرضه محصولاتشان به این بازار آمده بودند. بعد از گشتی یک ساعته در بازار، مقداری ظروف سرامیکی و چینی و مهمتر از همه، بادنجان سفید رشتخوار که محصولی محلی بود خریدیم و راهی خواف شدیم.

بعد از خروج از چهارشنبه بازار مسیر را به سمت خواف ادامه دادیم و بخش دوم جاده که از رشتخوار تا خواف بود به نسبت قسمت اول که تربت حیدریه به رشتخوار بود کیفیت بهتری داشت و بخشهای زیادی از آن یک طرفه بوده و سایر قسمتها هم نیروی راهداری در حال کار بودند. در بین راه از شهر سلامی گذشتیم و بعد از آن وارد خواف شدیم و مستقیماً به سمت اقامتگاه که از قبل رزرو شده بود رفتیم و پبا خستگی و گرسنگی پای سفره شام نشستیم. نکتهای که همان اول جلب توجه میکرد این بود که باد کاملاً خنک و نسبتاً شدیدی میوزید که بعداً فهمیدیم بادهای ۱۲۰ روزه سیستان است و تا اوایل پاییز ادامه دارد. آن شب را در هوای خنک باد سیستانی خوابیدیم.
روز دوم – گردش در خواف
آسبادهای نشتیفان
صبح روز دوم از خواب سبک شب گذشته بیدار شدیم. نگفته نماند که در نیمههای شب گذشته هوای آنقدر خنک شده بود که مجبور شدیم پنجره اقامتگاه را ببندیم. ساعت ۱۰ صبح بعد از خوردن صبحانه به قصد دیدن آسبادهای نشتیفان به سمت جاده خواف به تایباد به راه افتادیم. فاصله مرکز شهر خواف تا شهر نشتیفان حدوداً ۲۵ کیلومتر بود که در مدت زمان حدوداً سی دقیقه طی شد. جاده هم مثل بقیه مسیر، دو طرفه، پُرتردد و مملو از ماشینهای سنگین بود. بعد از طی کردن مسافت ۲۰ کیلومتری به ابتدای جاده نشتیفان رسیدیم که از آنجا تا مرکز شهر نشتیفان حدوداً ۵ کیلومتر بود. ساعت حوالی یازده به آسبادهای نشتیفان رسیدیم که کاملاً در مرکز شهر و با دسترسی بسیار راحت میشد به آن رسید.

آسبادهای نشتیفان ۱۴۰۵
آسبادهای نشتیفان چیزی شبیه به آن آسیابهای بادی هلندی که با پرچم و چرخهای افقی در ذهن داریم نیستند. اینها سازههایی از خشت و گل و چوباند که عمودی میچرخند و به جای اینکه به دنبال باد بگردند، دیواری بلند مثل سپری در برابر توفانهای سوزان سیستان ایستاده تا باد را از روزنههایی به سمت پرههای چوبی هدایت کند. اسم قدیمیترشان یعنی «آسباد» هم همین را میگوید: آس که با باد میچرخد، نه با آب . این بادهای معروف صد و بیست روزه که از اردیبهشت تا پاییز میوزند، در واقع همان چیزی هستند که قرنها گندم مردم این منطقه را به آرد تبدیل کردهاند؛ بدون سوخت، بدون برق، فقط با یک تیر چوبی که نیرو را از بالا به سنگ آسیاب در طبقه پایین منتقل میکند .
اما چیزی که این روزها آسبادهای نشتیفان را از یک اثر تاریخی صرف جدا میکند، وضعیت نیمهزندهشان است. از حدود سی و دو آسبادی که هنوز سرپا ماندهاند، فقط یکی دو تا واقعاً کار میکنند و بقیه یا خالیاند یا به حال خود رها شدهاند . سالهاست مردی به نام محمد اعتباری، که خودش را «آخرین آسباندار» این منطقه میداند، روزانه پرههای چوبی را روغن میزند و تیرکها را جابهجا میکند تا این چرخها بچرخند . جوانترها دیگر سراغ این کار نمیروند؛ چون نه درآمدی دارد و نه زندگی مدرن را تأمین میکند. آسبادهای نشتیفان الان بیشتر شبیه ماشینهای قدیمیای هستند که فقط تا وقتی یک نفر مواظبشان باشد، نفس میکشند.

بر اساس گفته اهالی بومی، این بنای خارق العاده در نوبت ثبت جهانی قرار دارد که اگر این اتفاق بیفتد، وضعیت آن کاملاً متحول خواهد شد. در مجاورت این بنای زیبا، قبرستان باستانی نشتیفان قرار دارد که دقیقاً پشت آسبادها قرار گرفته و از آنجا بافت قدیم منطقه و خانه باغها کاملاً دیده میشود.
قبرستان باستانی نشتیفان

سنگ قبرهای ایستاده، سنگی و بسیار بزرگ در تعداد آنها بیش از بیست مورد بود توجه ما را به خودش جلب کرد. علاوه بر آن، دورنمای زیبای بافت قدیم روستای نشتیفان هم از نکات جالب توجه ایستادن در این ارتفاع بود. بازدید ما از این مکان حدود یک ساعت طول کشید و بعد از خارج شدن، چشممان به فروشگاه صنایع دستی افتاد و ناخودآگاه به سمت آن کشیده شدیم.
متاسفانه دفتر راهنمای گردشگری آسبادهای نشتیفان علیرغم اینکه روز پنجشنبه و مهمترین وقت حضور گردشگران بسته بود.
در فروشگاه انواع لباسهای سوزن دوزی روی پارچه متقال (نوعی پارچه نخی از خانواده کرباس) و صنایع دستی جذاب مثل سفال و کارهای دستدوز مردانه و زنانه عرضه میشد که بعد از خرید، فروشگاه به سمت مسجد جامع ترک کردیم. بخش زیادی از شهروندان نشتیفان مسلمانان اهل سنت هستند که در کنار شیعیان زندگی میکنند. برای اقامه نماز و بازدید از مسجد جامع نشتیفان به سمت پایین دست آسبادها حرکت کردیم که در فاصله ۵۰۰ متری مسجد جامع خودنمایی میکرد. فضایی به ظاهر مدرن اما ساختمانی کهن و مربوط به قرن نهم هجری قمری که در فهرست آثار ملی ایران هم به ثبت رسیده بود. زمانی که به مسجد جامع رسیدیم، موقع نماز ظهر بود و مسلمانان اهل سنت که تعداد آنها هم قابل توجه بود در مسجد مشغول اقامه نماز بودند. بعد از بازدید کوتاهی از این مکان تاریخی، راهی مقصد بعدی مدرسه غیاثیه خَرگِرد شدیم.

مدرسه غیاثیه خرگرد
مدرسه غیاثیه خرگرد یک بنای معماری بهطرز عجیبی «تمیز» است. منظورم از تمیز، آن حس موزهای و دستنخورده نیست؛ منظورم این است که وقتی وارد صحنش میشوی، همهچیز آنقدر دقیق و متناسب چیده شده که انگار معمارش وسواس داشته. یک حیاط مربع با چهار ایوان که هر کدام دقیقاً قرینه دیگری است، دو طبقه حجره که دور تا دور صحن را گرفتهاند، و آن برج بادگیر در ضلع جنوبی که هوای داخل اتاقها را خنک میکرده. نکته جالب برای من این است که اینجا نه فقط داخل، بلکه نمای بیرونی هم کاشیکاری شده. در معماری آن دوره رسم بود که فقط جبهه ورودی را تزئین کنند و بقیه دیوارها را ساده بگذارند، چون معمولاً به بناهای مجاور میچسبیدند. اما معمار اینجا بنا را طوری ساخته که از چهار طرف آزاد باشد و همه نماها را هم تزئین کرده. یعنی عملاً یک ساختمان مستقل و خودنما در وسط هیچجا.
اسمش از دو نفر گرفته شده که اتفاقاً هیچکدام «غیاثیه» را نساختند. یکی خواجه غیاثالدین پیراحمد خوافی، وزیر شاهرخ تیموری، که دستور ساخت را داد و پولش را تأمین کرد. دیگری غیاثالدین شیرازی، معماری که کار را تمام کرد. اما معمار اصلی، برادر بزرگترش قوامالدین شیرازی بود که ساخت را شروع کرد و در میانه کار مرد. قوامالدین از آن آدمهایی بود که به تزئینات بیرونی بنا بها میداد و این رویه را در جاهای دیگر هم پیاده کرد. مدرسه غیاثیه در زمان خودش چیزی شبیه یک دانشگاه مهم بوده؛ یک مسجد، یک تالار درس، کتابخانه و اتاقهایی برای سکونت طلبهها داشت. حالا بعد از حدود شش قرن، هنوز هم یکی از سالمترین مدارس دوره تیموری در جهان به حساب میآید و در فاصله پنج کیلومتری شهر خواف در خراسان رضوی قرار دارد.

بعد از بازدید از مدرسه غیاثیه روستای خَرگِرد برای خرید راهی پنجشنبه بازار خواف شدیم که در ورودی شهر بود و افراد بومی برای تهیه مایحتاج هر پنجشنبه خودشان را به آنجا میرساندند. بعد از خرید راهی اقامتگاه شدیم تا برای برنامه بعدازظهر استراحت کنیم.
بعدازظهر روز دوم سفرنامه خواف و رشتخوار به بازدید از آرامگاه حافظ ابرو و کومه بی بی ریحان اختصاص داشت که ساعت ۱۸ ما را مشتاق خروج از اقامتگاه کرد. اولین مقصد آرامگاه حافظ ابرو در داخل شهر و خیابانی به همین نام بود که محل دفن شهابالدین عبدالله (یا نورالله) بن لطفالله بن عبدالرشید خوافی معروف به حافظِ اَبرو (درگذشتهٔ ۸۳۳ هـ. ق) تاریخنگار و جغرافیدان مشهور ایرانی در عصر تیموری است.
آرامگاه حافظ ابرو

کومه بیبی ریحان
بعد از خروج از آرامگاه حافظ ابرو، روبرویمان یک درب چوبی قدیمی و بسیار جذاب خودنمایی میکرد که روی آن با خط خوش نوشته شده بود: کومه بیبی ریحان. با استقبال گرم و روی خوش میزبان، وارد کومه شدیم و همان ابتدا، فضای دلنشین نوستالژیک، موسیقی سنتی ایرانی و صدای آبنمای حوض وسط کومه محصور این مکان زیبا شدیم. میزبان برایمان تعریف کرد که این عمارت قدیمی مربوط به مادربزرگ ایشان است و بعد از بازسازی به عنوان اقامتگاه بومگردی و کافه مورد بهرهبرداری قرار گرفته است و از آنجا که امکانات اقامتی در شهرستان خواف محدود است، مورد استقبال مسافران و گردشگران هست.

پایان بخش روز دوم سفرنامه خواف و رشتخوار، صرف شام لذیذ با بادنجان سفید رشتخوار بود که خستگی یک روز جذاب و خاطره انگیز را دو چندان کرد.
روز سوم – رشتخوار
کوشک و بند سلامی
روز سوم سفرنامه خواف و رشتخوار به بازدید از کوشک سلامی، بند تاریخی سلامی اختصاص داشت. طبق برنامه ساعت ۱۰ صبح به از مسیر جاده خواف به رشتخوار راه افتادیم و بعد از طی مسافت حدوداً ۳۰ کیلومتر به شهر سلامی رسیدیم. مقصد اول بازدید در همان ورودی شهر و در جاده قطعه نو قرار داشت که کوشک سلامی بود.

در سفرنامه خواف و رشتخوار کوشک سلامی داستانی دارد که بیشتر شبیه یک کشف اتفاقی است تا یک روایت تاریخی مرتب؛ تا سال ۱۳۲۶ شمسی این عمارت سهطبقه زیر تلی از خاک مدفون بود و مردم محلی از خاکش برای کود مزارع استفاده میکردند، تا اینکه کشاورزان در تعقیب احشامشان به حفرههای عمیق تپه رسیدند و فهمیدند زیر آن خاک، راهرو و اتاق و پله وجود دارد. مردی به نام محمد قرشی، مالک زمین، این بنا را از دل خاک بیرون کشید و با هزینه شخصی در طول چهار سال بازسازی کرد. طبقه سوم کاملاً از بین رفته بود و از نو ساخته شد، اما دیوارهای خشتی طبقات پایین با ضخامت حدود سه متر و نیم باقی ماندهاند و آن پنجرههای مورب، با زاویهای که از بیرون تیر به داخل نفوذ نمیکند، تهویه طبیعی ساختمان را تنظیم میکردند. پلههای عریض با شیب ملایم هم نشان میدهد که صاحبش میتوانسته سوار بر اسب تا بام برود. قدمت بنا دقیقاً معلوم نیست؛ بعضی پژوهشگران شالودهاش را به دوره ساسانی میرسانند و بعضی دیگر آن را با سلجوقیان مرتبط میدانند، و در متون تاریخی آمده که ملک زوزن در سال ۶۰۷ هجری قمری در سلامه «عمارتی عالی» ساخته و بعدها رکنالدین محمود سیستانی یک سال و نیم در همین کوشک اقامت کرده است. این بنا حالا در ۲۵ کیلومتری شمال خواف، نزدیک شهر سلامی، با باغی سرسبز و کاجهای بلند احاطه شده و در فهرست آثار ملی ثبت شده است.

بعد از بازدید از کوشک سلامی، جاده روستای قلعهنو را به مقصد بند سلامی ادامه دادیم؛ بعد از طی ۵ کیلومتر از مسیر جادهای آسفالته به روستای قلعه نو رسیدیم و در فاصله یک کیلومتری روستا و در میان مزارع به بند سلامی رسیدیم. بند سلامی یک سازهی آبیِ کهن است که برخلاف نامش، فقط یک دیوار ساده نیست؛ سدی است با دیوارهای از سنگ و ساروج که در دهانهای به عرض بیش از بیست متر بسته شده و آبهای ارتفاعات جنوبی را به دشت سلامی میرساند . قدمتش را به دوره ساسانی نسبت میدهند، اما آنچه مسلم است این است که ملک محمود سیستانی در دورهای آن را بازسازی کرد، بعدها خواجه نظامالملک خوافی در قرن نهم قمری دوباره به سراغش رفت و در سال ۱۳۱۶ شمسی هم مرحوم قریشی برای بار سوم مرمتش کرد . همین بازسازیهای پیاپی نشان میدهد این بند در طول قرنها یک نقطهی حیاتی برای زندگی مردم این منطقه بوده، نه فقط یک اثر تاریخی که کسی به آن دست نزند. امروز با درختکاری در پاییندست سد، این محل به یکی از تفرجگاههای شهرستان خواف تبدیل شده؛ جایی که هم آب روستاها را تأمین میکند و هم محلی است برای فرار از گرمای کویر .
بعد از صرف ناهار در هوای دلانگیز آخر روزهای تابستان در بند سلامی، سفرنامه خواف و رشتخوار پایان یافت و راهی مسیر برگشت شدیم، به امید و انتظار برای سفری دیگر در ایران زیبا.
