خلاصه و معرفی کتاب پانصد میلیون ثروت اثر ژول ورن؛ داستانی درباره ثروت، علم، آرمانشهر، جنگافزار و آیندهای که به دست انسان ساخته میشود.
در کتاب پانصد میلیون ثروت، ژول ورن یک سؤال ساده اما ترسناک را پیش روی ما میگذارد: اگر دو انسان با دو نگاه کاملاً متفاوت به جهان، ناگهان به ثروتی عظیم دست پیدا کنند، این پول قرار است چه چیزی بسازد؟ یکی از آنها شهری را بر پایهٔ سلامت، نظم و رفاه عمومی بنا میکند و دیگری شهری صنعتی و نظامی که علم را به خدمت تولید سلاح میگیرد. از اینجا به بعد، داستان فقط دربارهٔ یک میراث بزرگ یا رقابت میان دو شهر نیست؛ دربارهٔ این است که علم و ثروت ذاتاً نه خوباند و نه بد و این انسان است که تصمیم میگیرد آنها را برای ساختن آینده به کار بگیرد یا برای نابودکردن دیگران. ژول ورن در این رمان، با زبانی داستانی و گاه پیشگویانه، به سراغ ترسی میرود که هنوز هم از بین نرفته است: اینکه پیشرفت علمی، اگر از اخلاق جدا شود، ممکن است به جای نجات انسان، ابزار نابودی او شود.
ژول گابریل ورن، نویسندهٔ فرانسوی، در ۸ فوریهٔ ۱۸۲۸ در شهر نانت فرانسه به دنیا آمد. او فرزند یک وکیل بود و در محیطی رشد کرد که از یک سو با نظم و حرفهٔ حقوقی پدرش پیوند داشت و از سوی دیگر، نزدیکی نانت به دریا و فضای بندری، تخیل او را با سفر و جهانهای ناشناخته درگیر میکرد. ورن در جوانی برای تحصیل حقوق به پاریس رفت و در سال ۱۸۵۰ مدرک حقوق گرفت، اما خیلی زود روشن شد که علاقهٔ اصلیاش نه وکالت، بلکه ادبیات و نمایشنامهنویسی است. او در سالهای نخست فعالیتش نمایشنامه و اپرا مینوشت و سپس با انتشار پنج هفته در بالن در سال ۱۸۶۳ به شهرت رسید؛ اثری که آغاز مسیر مهم او در مجموعهٔ معروف سفرهای شگفتانگیز بود. همکاری با ناشر برجسته، پیر-ژول اتزل، نقش مهمی در شکلگیری مسیر ادبی ورن داشت و آثار او را به مخاطبان گستردهای در فرانسه و جهان رساند (Encyclopaedia Britannica, ۲۰۲۴; Evans, ۲۰۰۰; Butcher, ۲۰۰۶).
ورن در دهههای بعد به یکی از پرکارترین و تأثیرگذارترین نویسندگان قرن نوزدهم تبدیل شد و آثاری چون سفر به مرکز زمین (۱۸۶۴)، از زمین تا ماه (۱۸۶۵)، بیست هزار فرسنگ زیر دریا (۱۸۷۰)، دور دنیا در هشتاد روز (۱۸۷۲) و جزیرهٔ اسرارآمیز (۱۸۷۴) را منتشر کرد. اهمیت او فقط در پیشبینی برخی فناوریها یا سفرهای علمی خلاصه نمیشود؛ ورن نویسندهای بود که علم و فناوری را به موضوعی ادبی و اخلاقی تبدیل کرد و بارها از خود پرسید که دانش انسان قرار است در خدمت کشف و آبادانی قرار بگیرد یا به ابزار سلطه و نابودی بدل شود. کتاب پانصد میلیون ثروت که نخستینبار در سال ۱۸۷۹ منتشر شد، نمونهٔ مهمی از همین دغدغه است: در این رمان، دو وارث ثروتی عظیم، دو شهر با دو تصور کاملاً متفاوت از آینده میسازند و تقابل میان شهر آرمانیِ مبتنی بر بهداشت و رفاه و شهر صنعتی ـ نظامی، نگاه ورن به رابطهٔ علم، پیشرفت و جنگ را آشکار میکند (Encyclopaedia Britannica, ۲۰۲۴; BnF, ۱۸۷۹; Evans, ۲۰۰۰).
ژول ورن در سالهای پایانی عمر همچنان به نوشتن ادامه داد و سرانجام در ۲۴ مارس ۱۹۰۵ در شهر آمیان فرانسه درگذشت. زندگی او از نانت آغاز شد، در پاریس با ادبیات و نمایشنامهنویسی شکل گرفت و سپس در قالب رمانهای علمی ـ ماجراجویانه به سراسر جهان، اعماق زمین، اقیانوسها و حتی فضا سفر کرد. ورن امروز یکی از چهرههای بنیادین ادبیات علمی ـ تخیلی و ادبیات ماجراجویانه به شمار میرود، اما اهمیت ماندگارش فقط در تخیل فناوریهای آینده نیست؛ او بارها نشان داد که هر پیشرفت علمی، اگر از مسئولیت اخلاقی جدا شود، میتواند به تهدیدی برای خود انسان تبدیل شود. از همین منظر، کتاب پانصد میلیون ثروت را میتوان یکی از آثار مهم دورهای دانست که در آن خوشبینی نسبت به علم در آثار ورن، با نگرانی عمیقتری دربارهٔ کاربرد سیاسی و نظامی دانش همراه میشود (Butcher, ۲۰۰۶; Evans, ۲۰۰۰; Encyclopaedia Britannica, ۲۰۲۴).
پانصد میلیون ثروت با مرگ یک ثروتمند هندی و بهجا ماندن ثروتی عظیم آغاز میشود؛ میراثی که سرانجام به دو مرد با پیشینه و جهانبینی کاملاً متفاوت میرسد: دکتر ساراژن، دانشمند فرانسوی، و پروفسور شولزه، دانشمند آلمانی. این دو وارث، بهنوعی دو تصویر متضاد از استفادهٔ انسان از علم و ثروتاند. دکتر ساراژن با سهم خود شهری به نام فرانسویل در آمریکا میسازد؛ شهری که قرار است بر پایهٔ بهداشت، نظم، سلامت و رفاه عمومی شکل بگیرد. او باور دارد پیشرفت واقعی زمانی معنا دارد که زندگی انسانها را بهتر کند. در مقابل، پروفسور شولزه شهری صنعتی به نام اشتالاشتات میسازد؛ شهری عظیم و نظامی که تمام ساختار آن حول صنعت سنگین و تولید سلاح شکل گرفته است. در اینجا، علم دیگر وسیلهای برای بهتر زندگی کردن نیست؛ به ابزار قدرت، تهدید و نابودی تبدیل شده است.
در ادامه، داستان از تقابل دو شهر فراتر میرود و به رقابت مستقیم میان این دو جهانبینی تبدیل میشود. اشتالاشتات با امکانات صنعتی عظیم خود، سلاحی مخوف میسازد که میتواند فرانسویل را نابود کند. پروفسور شولزه چنان به برتری علمی و نظامی خود اطمینان دارد که تصور میکند هرکس قدرت بیشتری دارد، حق بیشتری هم برای تحمیل ارادهٔ خود دارد. در سوی دیگر، فرانسویل با وجود ساختار آرمانیاش، در برابر تهدید نظامی آسیبپذیر است. یکی از شخصیتهای مهم داستان، مارسل بروسون، مهندس جوان فرانسوی، در جریان ماجراها به اشتالاشتات نفوذ میکند و از نزدیک با ساختار نظامی و رازهای سلاح مخرب شولزه روبهرو میشود. در همین مسیر، ورن نشان میدهد که تمدن ظاهراً پیشرفته، اگر از اخلاق جدا شود، میتواند از درون به چیزی بسیار خطرناکتر از بربریت تبدیل شود؛ چون انسان متمدن، وقتی ابزار نابودی در اختیارش باشد، ممکن است فقط با ظاهری منظمتر و علمیتر همان خشونت قدیمی را اجرا کند.
وقتی علم از اخلاق جدا شود، انسان ممکن است باهوشتر شود، اما لزوماً انسانتر نمیشود.
در پایان، پروفسور شولزه سلاح عظیم خود را برای نابودی فرانسویل آماده میکند، اما نقشهاش شکست میخورد؛ زیرا گلولهٔ عظیم او به هدف نمیرسد و در فضا سرگردان میشود. خود شولزه نیز در نهایت در اثر حادثهای که به فناوری و آزمایشهای نظامیاش مربوط است، کشته میشود و شهر نظامی او از میان میرود. فرانسویل از نابودی نجات پیدا میکند، اما پیروزی آن صرفاً پیروزی یک شهر بر شهر دیگر نیست؛ شکست اصلی، شکست ذهنیتی است که علم را بدون اخلاق و قدرت را بدون مسئولیت میخواهد. پانصد میلیون ثروت در نهایت به این پرسش میرسد که مشکل اصلی سلاح نیست، بلکه انسانی است که میخواهد با داشتن سلاح، ترس و ارادهٔ خود را بر دیگران تحمیل کند؛ و شاید خطرناکترین آدم، کسی باشد که دانش زیادی دارد اما هیچ ترمزی در وجدانش وجود ندارد.
پیام کتاب پانصد میلیون ثروت
۱. علم بدون اخلاق میتواند به ابزار نابودی تبدیل شود.
دانش بهخودیخود نه نجاتبخش است و نه ویرانگر؛ این نیت و مسئولیت انسان است که تعیین میکند علم برای ساختن به کار برود یا برای تولید سلاح و نابودی دیگران.
۲. ثروت، شخصیت واقعی انسان را آشکار میکند.
پانصد میلیون ثروت به دو نفر میرسد، اما هرکدام از آن برای ساختن جهانی مطابق ذهنیت خود استفاده میکنند؛ یکی برای رفاه و دیگری برای قدرت و سلطه.
۳. تمدن بدون انسانیت میتواند از بربریت خطرناکتر باشد.
اشتالاشتات با کارخانهها، فناوری و نظم صنعتیاش ظاهراً متمدن است، اما در عمق خود چیزی جز خشونت سازمانیافته و میل به نابودی ندارد.
۴. میل به برتری، حتی ذهنهای نابغه را هم بیمار میکند.
پروفسور شولزه فقط به ساختن سلاح رضایت نمیدهد؛ او میخواهد ثابت کند که از دیگران برتر است. همین نیاز به برتری، عقل و دانش او را به خدمت جنون میگیرد.
۵. آینده را ابزارها نمیسازند؛ انسانها میسازند.
یک شهر میتواند با علم بهداشت و رفاه بسازد و شهری دیگر با همان توان علمی سلاح تولید کند. تفاوت اصلی نه در فناوری، بلکه در انتخاب اخلاقی انسان است.
برداشت شخصی من
منابع
Bibliothèque nationale de France. (1879). Les cinq cents millions de la Bégum. J. Hetzel.
Butcher, W. (2006). Jules Verne: The definitive biography. Thunder’s Mouth Press.
دیدگاهها