کتاب دزد و سگها یکی از تلخترین و روانشناختیترین رمانهای نجیب محفوظ است؛ داستان مردی که پس از سالها زندان، به جامعهای برمیگردد که دیگر آن را نمیشناسد و آدمهایی را میبیند که به باور او به او خیانت کردهاند. سعید مهران در جستوجوی عدالت و انتقام، آرامآرام بیشتر در خشم و تنهایی خودش فرو میرود و مرز میان حقطلبی و جنایت برایش از بین میرود. محفوظ در این رمان فقط داستان یک دزد یا یک انتقامجو را روایت نمیکند؛ او انسانی شکستخورده را نشان میدهد که نمیتواند با تغییر جهان اطرافش کنار بیاید و در گذشتهای که از دست رفته گرفتار میشود. کتاب دزد و سگها که نخستینبار در سال ۱۹۶۱ منتشر شد، با استفاده از جریان سیال ذهن و فضایی نمادین، به موضوعاتی مانند خیانت، انتقام، بیگانگی، شکست آرمانهای سیاسی و تنهایی انسان میپردازد.
آنچه خواهید خواند!
شناسنامه کتاب دزد و سگها
نویسنده: نجیب محفوظ
مترجم: محمد جعفرپور
انتشارات: ایهام
قطع: رقعی
تعداد صفحه: 135

خرید این رمان از فروشگاه ایران کتاب با تخفیف!
آشنایی با نجیب محفوظ
نجیب محفوظ در ۱۱ دسامبر ۱۹۱۱ در محله جمالیه قاهره به دنیا آمد؛ محلهای قدیمی و پرجمعیت که بعدها به یکی از مهمترین منابع الهام ادبی او تبدیل شد. او کوچکترین فرزند خانوادهای متوسط بود و پدرش کارمند دولت بود. محفوظ از کودکی به مطالعه علاقه داشت و خیلی زود با ادبیات و تاریخ مصر، بهویژه تاریخ مصر باستان، ارتباط پیدا کرد. در دانشگاه قاهره فلسفه خواند و در سال ۱۹۳۴ فارغالتحصیل شد. مدتی به ادامه تحصیل در فلسفه فکر کرد، اما سرانجام تصمیم گرفت نویسنده شود. او از نوجوانی نوشتن را آغاز کرده بود و نخستین رمانش در سال ۱۹۳۹ منتشر شد. نام «نجیب محفوظ» نیز به افتخار پزشکی به نام نجیب پاشا محفوظ انتخاب شده بود که هنگام تولد او به مادرش کمک کرده بود.

محفوظ در آغاز کار ادبی خود به تاریخ مصر باستان علاقه داشت و نخستین رمانهایش را با الهام از آن دوره نوشت، اما بهتدریج نگاهش را به مصر معاصر و زندگی مردم عادی معطوف کرد. او در کنار نویسندگی، سالها کارمند دولت بود و در نهادهای مختلف فرهنگی و اداری فعالیت کرد؛ از وزارت اوقاف گرفته تا اداره سانسور هنری، سازمان حمایت از سینما و وزارت فرهنگ. این تجربه طولانی باعث شد جامعه مصر را نه فقط از نگاه یک نویسنده، بلکه از نزدیک و در تماس با ساختارهای اداری، فرهنگی و سیاسی کشور بشناسد. آثار او نیز بهتدریج از روایتهای تاریخی به تصویر زندگی شهری، خانواده، طبقات اجتماعی، سیاست، مذهب و تغییرات جامعه مصر تبدیل شدند. در واقع، محفوظ از دل تجربههای روزمره مردم عادی، داستانهایی درباره مسائل بزرگ انسانی ساخت.
نجیب محفوظ تمام عمرش را در قاهره گذراند، اما از همین شهر به ادبیاتی رسید که مرزهای مصر و جهان عرب را پشت سر گذاشت؛ او در سال ۱۹۸۸ نخستین نویسنده عربزبان برنده جایزه نوبل ادبیات شد.
مهمترین نقطه عطف زندگی ادبی او، انتشار سهگانه قاهره بود: بینالقصرین، قصرالشوق و السکریه که در سالهای ۱۹۵۶ و ۱۹۵۷ منتشر شدند. این مجموعه زندگی چند نسل از یک خانواده قاهری را در بستر تحولات اجتماعی و سیاسی مصر روایت میکند و محفوظ را به یکی از مهمترین نویسندگان جهان عرب تبدیل کرد. پس از انقلاب ۱۹۵۲ مصر، او برای چند سال از نوشتن رمان فاصله گرفت، اما با انتشار بچههای محله ما در سال ۱۹۵۹ و سپس آثاری مانند دزد و سگها در سال ۱۹۶۱، وارد مرحله تازهای از نویسندگی شد. در این دوره، آثارش بیشتر به سمت نمادگرایی، تمثیل و تحلیل روانشناختی رفتند. شخصیتهای او معمولاً درگیر پرسشهایی درباره آزادی، عدالت، ایمان، قدرت، خیانت، مرگ و معنای زندگی بودند و همین ویژگی باعث شد رمانهایش از مرزهای مصر فراتر بروند.
در دهههای بعد، محفوظ به یکی از پرکارترین و اثرگذارترین نویسندگان عرب تبدیل شد. بیش از ۳۰ رمان و بیش از ۳۵۰ داستان کوتاه نوشت و آثارش بارها به فیلم تبدیل شدند. او در سال ۱۹۷۲ از خدمات دولتی بازنشسته شد، اما فعالیت ادبیاش ادامه یافت و در سالهای پایانی عمر نیز به تجربههای تازه در فرم و روایت پرداخت. در سال ۱۹۸۸، نجیب محفوظ به نخستین نویسنده عربزبان برنده جایزه نوبل ادبیات تبدیل شد. آکادمی سوئد در ستایش او، بر این نکته تأکید کرد که محفوظ با آثاری واقعگرایانه و در عین حال گاه نمادین و چندلایه، هنری روایی در زبان عربی آفریده که به تجربه انسانی در سراسر جهان مربوط میشود. محفوظ معمولاً علاقهای به سفرهای خارجی نداشت و دخترانش برای دریافت جایزه نوبل به نمایندگی از او در مراسم حضور یافتند.
سالهای پایانی زندگی محفوظ با حادثهای تلخ همراه شد. در سال ۱۹۹۴، زمانی که ۸۲ سال داشت، به دلیل فضای خصمانهای که پیرامون برخی آثارش شکل گرفته بود، هدف حمله یک فرد افراطی قرار گرفت و از ناحیه گردن با چاقو زخمی شد. او از این حمله جان سالم به در برد، اما آسیب عصبی ناشی از آن تا پایان عمر بر تواناییهای جسمیاش تأثیر گذاشت. با این حال، همچنان به نوشتن ادامه داد. نجیب محفوظ سرانجام در ۳۰ اوت ۲۰۰۶ در قاهره درگذشت. اهمیت او فقط در این نیست که نخستین نویسنده عرب برنده نوبل بود؛ محفوظ نویسندهای بود که توانست قاهره، خانوادههای مصری، خیابانها، قهوهخانهها و آدمهای معمولی را به موضوع ادبیاتی جهانی تبدیل کند. او تمام عمر در همان شهری زندگی کرد که آن را مینوشت، اما پرسشهایی که از دل آن شهر بیرون کشید، پرسشهای همه انسانها بود.

خلاصه داستان دزد و سگها
کتاب دزد و سگها اثر نجیب محفوظ با آزادی سعید مهران از زندان آغاز میشود؛ مردی که چهار سال به دلیل سرقت در زندان بوده و حالا با این تصور بیرون میآید که میتواند زندگیاش را از نو شروع کند. اما سعید خیلی زود متوجه میشود که جهان بیرون دیگر همان جهانی نیست که پیش از زندان میشناخت. او در تمام این سالها منتظر بازگشت به زندگی قبلی خود بوده، اما حالا میفهمد همسر سابقش، نبوّیه، با دوست قدیمی و شریک سابقش، علیش سدره، ازدواج کرده و دختر خردسالش، سناء، نیز دیگر او را نمیشناسد. سعید این اتفاق را فقط یک شکست خانوادگی نمیبیند؛ برای او، علیش و نبوّیه نماد خیانت و دزدیده شدن زندگیاش هستند. او همچنین خود را قربانی خیانت رؤوف علوان میداند؛ مردی که زمانی برای سعید مانند یک استاد و رهبر فکری بود، او را با اندیشههای انقلابی و عدالتخواهانه آشنا کرد و به او آموخت که دزدی از ثروتمندان را نوعی مبارزه با بیعدالتی بداند، اما بعدها مسیر زندگیاش را تغییر داد و به روزنامهنگاری محترم و فردی برخوردار تبدیل شد. از نگاه سعید، رؤوف نیز مانند علیش به آرمانهای گذشته خیانت کرده و به یکی از همان «سگهایی» تبدیل شده است که در ذهن آشفته او همهجا در تعقیبش هستند. (Mahfouz, ۱۹۶۱/۱۹۸۴; El-Enany, ۱۹۹۳).

سعید که نمیتواند با واقعیت تازه زندگیاش کنار بیاید، بهجای ساختن آینده، تمام انرژی خود را صرف بازگشت به گذشته و گرفتن انتقام میکند. او ابتدا به سراغ علیش سدره میرود و او را به قتل میرساند، اما اشتباه میکند و بهجای او، مرد دیگری را هدف قرار میدهد. همین شکست، وضعیت روانی سعید را آشفتهتر میکند. او سپس تصمیم میگیرد رؤوف علوان را بکشد و در این مرحله، انتقام برایش دیگر فقط یک مسئله شخصی نیست؛ سعید میخواهد به کسی ضربه بزند که از نظر او نماد خیانت به آرمانهای جوانی و فساد جامعه است. او به خانه رؤوف میرود و او را با شلیک گلوله میکشد. اما این قتل نیز به جای آنکه سعید را آرام کند، او را بیشتر در ترس، تنهایی و احساس تعقیب شدن فرو میبرد. پلیس به دنبال اوست و سعید دیگر نمیتواند به هیچکس اعتماد کند. او در ذهن خود، مأموران پلیس و دشمنانش را همان «سگهایی» میبیند که مدام رد او را میزنند و میخواهند او را به دام بیندازند. (Mahfouz, ۱۹۶۱/۱۹۸۴; Allen, ۱۹۹۷)
گاهی آدم از زندان آزاد میشود، اما گذشتهاش هنوز او را حبس کرده است.
در این میان، تنها رابطهای که میتواند سعید را از فرو رفتن کامل در تاریکی نجات دهد، ارتباط او با نور است؛ زنی که در یک قایق در حاشیه نیل زندگی میکند و با وجود گذشته دشوارش، نسبت به سعید احساس همدلی دارد. نور به او پناه میدهد و برای مدتی کوتاه، سعید امکان زندگی در جایی دور از تعقیب و خشونت را پیدا میکند. او از نور میخواهد برایش خانهای پیدا کند تا بتواند از مصر فرار کند و زندگی تازهای بسازد. اما مشکل اصلی اینجاست که سعید هنوز از نظر ذهنی در گذشته گرفتار است. او بهجای آنکه واقعاً بخواهد زندگی جدیدی بسازد، همچنان در فکر نبوّیه، علیش و رؤوف علوان است و تمام ذهنش با خاطرات خیانت و انتقام پر شده است. نور برای نجات او تلاش میکند، اما نمیتواند انسانی را نجات دهد که خودش هنوز حاضر نیست از گذشته بیرون بیاید. در همین زمان، سعید برای پنهان شدن به قبرستان پناه میبرد؛ مکانی که از نظر نمادین کاملاً با وضعیت او هماهنگ است، زیرا او عملاً در گذشته و در میان مردگان زندگی میکند. (Mahfouz, ۱۹۶۱/۱۹۸۴; El-Enany, ۱۹۹۳).
آرامش دل بهترین توشه دنیاست.
در پایان، سعید به خانهای متروک در نزدیکی قبرستان پناه میبرد و پلیس محل اختفای او را پیدا میکند. او در محاصره قرار میگیرد و به سمت مأموران تیراندازی میکند. سعید هنوز میتواند تسلیم شود، اما حاضر نیست خود را تسلیم کسانی کند که آنها را دشمنانش میداند. او به سمت قبرستان میگریزد و در میان قبرها پنهان میشود؛ اما این بار دیگر راه فراری ندارد. پلیس به تدریج حلقه محاصره را تنگ میکند و سعید در نهایت گرفتار میشود. سرنوشت او از همان ابتدا تا پایان، سرنوشت انسانی است که نمیتواند میان عدالت و انتقام تفاوت بگذارد و نمیتواند بپذیرد که گذشته، حتی اگر به او ظلم کرده باشد، دیگر قابل بازگرداندن نیست. کتاب دزد و سگها در پایان نشان میدهد که سعید بیش از آنکه فقط قربانی خیانت دیگران باشد، قربانی ناتوانی خودش در رها کردن گذشته است؛ او میخواهد با کشتن «سگها» به آزادی برسد، اما هر قتل او را بیشتر در همان چرخه خشونت و تنهایی فرو میبرد. در نهایت، دزد نه به زندگی قبلیاش بازمیگردد، نه به عشق دخترش میرسد و نه انتقام برایش آرامش میآورد؛ او در جهانی که دیگر برایش جایی ندارد، تنها میماند و سرانجام به دست همان نیروهایی گرفتار میشود که تمام رمان از آنها فرار میکرد. (Mahfouz, ۱۹۶۱/۱۹۸۴; El-Enany, ۱۹۹۳; Allen, ۱۹۹۷)

پیام رمان دزد و سگها
- آدم ممکن است از زندان بیرون بیاید، اما اگر در گذشتهاش بماند، هنوز آزاد نشده است.سعید مهران از زندان خارج میشود، اما ذهنش همچنان در سالهایی گرفتار است که احساس میکند به او خیانت شده است. او از نظر جسمی آزاد است، اما از نظر روانی هنوز در زندان خشم و گذشته زندگی میکند.
- انتقام معمولاً گذشته را تغییر نمیدهد؛ فقط زخمهای قدیمی را عمیقتر میکند.
سعید تصور میکند با کشتن کسانی که به او خیانت کردهاند، آرام میشود؛ اما هر قتل، او را بیشتر از آرامش دور میکند. انتقام نه خانوادهاش را به او بازمیگرداند و نه گذشته را اصلاح میکند. - خیانت دیگران نباید تمام زندگی انسان را به انتقام از آنها محدود کند.
سعید آنقدر درگیر خیانت نبوّیه، علیش و رؤوف میشود که دیگر نمیتواند برای آینده خودش تصمیم بگیرد. تمام زندگیاش به واکنشی علیه گذشته تبدیل میشود. - آرمانهای بزرگ، اگر با تفکر و اخلاق همراه نباشند، میتوانند به خشونت و نابودی منتهی شوند.
رؤوف علوان زمانی سعید را با اندیشههای عدالتخواهانه آشنا میکند، اما سعید بعدها این باورها را به شکلی افراطی و خشونتآمیز دنبال میکند. رمان نشان میدهد آرمان بهتنهایی کافی نیست؛ شیوه رسیدن به آن نیز اهمیت دارد. - انسان گاهی به جای روبهرو شدن با شکست خودش، تمام تقصیرها را به گردن دیگران میاندازد.
سعید خود را قربانی کامل خیانت دیگران میداند و کمتر حاضر است با سهم خودش در فروپاشی زندگیاش روبهرو شود. این ناتوانی در پذیرش واقعیت، او را بیشتر به سمت نابودی میبرد. - گذشته را نمیتوان با زور به زندگی امروز برگرداند.
سعید میخواهد به زندگی قبل از زندان برگردد؛ به همسرش، دخترش و جایگاهی که زمانی داشت. اما آدمها و شرایط تغییر کردهاند و او نمیتواند با خشم و خشونت گذشته را دوباره بسازد. - تنهایی وقتی خطرناک میشود که انسان دیگر نتواند به هیچکس اعتماد کند.
سعید حتی در برابر کسانی که قصد کمک به او دارند، نمیتواند آرام بگیرد. بیاعتمادی او را از دیگران جدا میکند و باعث میشود در حساسترین لحظات، بیشتر به خشونت و فرار پناه ببرد. - مرز میان عدالت و انتقام، وقتی خشم بر عقل غلبه کند، بهسادگی از بین میرود.
سعید خودش را اجراکننده عدالت میداند، اما بهتدریج روشن میشود که انگیزه اصلیاش خشم و انتقام است. رمان از همینجا پرسش مهمی مطرح میکند: آیا هرکس خود را قربانی بداند، حق دارد خودش قاضی و مجری مجازات باشد؟ - آدمی که فقط دشمنانش را میبیند، ممکن است فرصت کمک کسانی را که واقعاً دوستش دارند از دست بدهد.
نور یکی از معدود آدمهایی است که با سعید همدلی میکند و میخواهد به او کمک کند، اما ذهن سعید آنقدر درگیر گذشته و انتقام است که نمیتواند بهطور کامل به امکان یک زندگی تازه فکر کند. - بزرگترین شکست سعید مهران این نبود که از پلیس فرار نکرد؛ این بود که نتوانست از گذشته خودش فرار کند.
پلیس در پایان فقط او را در یک مکان مشخص محاصره میکند، اما سعید خیلی پیشتر از آن در ذهن خودش گرفتار شده است. او هرجا میرود، خیانتها، خشمها و خاطرات گذشته را با خود میبرد؛ و همین گذشته سرانجام راه فرارش را میبندد.
برداشت شخصی من
برداشت من از کتاب دزد و سگها اینه که سعید مهران برای من فقط یه آدم عصبانی و انتقامجو نیست؛ آدمیه که یه جا توی زندگیاش شکست خورده، اما بهجای اینکه با واقعیت کنار بیاد و دوباره خودش رو بسازه، همه زندگیاش رو گذاشته روی پیدا کردن مقصر. من قبول دارم که خیانت و بیعدالتی میتونه آدم رو از درون خراب کنه، اما به نظرم آدم با تبدیل شدن به همون چیزی که ازش متنفره، هیچوقت به عدالت نمیرسه. چیزی که توی رفتار سعید بیشتر از همه اذیتم کرد اینه که خودش رو کاملاً محق میدونه و انگار همین که قربانی شده، براش مجوز هر کاریه؛ در حالی که حتی وقتی به آدم ظلم میشه، باز هم مسئول انتخابهای خودشه. از نظر من، آدم باید بتونه بعد از شکست و خیانت، مسیرش رو عوض کنه و اگه قراره با بیعدالتی بجنگه، این کار رو با حفظ انسانیت و اخلاق انجام بده، نه با نفرت و انتقام. سعید فرصتهایی برای نجات داشت، اما اونقدر توی گذشته و خشم خودش موند که دیگه نتونست ببینتشون؛ و به نظرم تلخترین بخش داستان همینه که گاهی آدم نه فقط به خاطر ظلمی که بهش شده، بلکه به خاطر انتخابهایی که بعدش میکنه، زندگیاش رو از دست میده.

دیدگاهها